تبليغاتX
دولت عشق
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با ما ه ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با ما

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي

ازسكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد.

اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظرمي گذراند

كسي نمي آمد.سرانجام خسته وازپا افتاده موفق شد ازتخته پاره ها

 كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و

دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.

اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن

ديد كه كلبه اش درحال سوختن است ودودي ازآن به سوي آسمان ميرود.

متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.

فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"

صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.

كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.

 مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد

من در اينجا هستم؟

"آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."

+ نوشته شده در  ساعت 11:8 AM  توسط آرزو  | 

 

 

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

 راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ?؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ...  

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...  

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "
 

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "  اثر : پائولو
+ نوشته شده در  ساعت 9:23 AM  توسط آرزو  | 

  

   

 
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
 
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
 
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
 
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
 
وتنها دل ما دل نیست  
 
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب

 
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
 
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
 
و برای سیاهی ها نور بپاشم
 
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
 
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
 
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
 
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

 
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ...
 
 
 نه برای تکرار
 
اشتباهات گذشتگان
 
 
یادم باشد زندگی را دوست دارم

 
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
 
بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا
 
 به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن
 
 
به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
 
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
 
 
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

 
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش
 
 
 بازمی شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم
 
تا تنها نمانم
 
 
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

 
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
 
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
 
یادم باشد زمان بهترین استاد است

 
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا
 
 
بعدا با مشت برفرقم نکوبم
 
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم
 
شاید روزی دشمنم شود !
 
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

 
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
 
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
 
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
 
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
 
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
 
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند
 
 مهربان و دلسوز باشند

 
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
 
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

                                   

+ نوشته شده در  ساعت 11:33 AM  توسط آرزو  | 

 
دو باره معجزه آب  و  آفتاب  و  زمين شکوه  جادوی
 
رنگین کمان فروردين شکوفه وچمن و نور و رنگ و
 
عطر و سرود سپاس و بوسه و لبخند وشادباش و
 
درود دو باره چهره نوروز  وعيد
 
دوباره شادماني ،عشق  اميدفرارسيدن عید نوروز  
 
 
+ نوشته شده در  ساعت 11:18 AM  توسط آرزو  | 

 
 
 
 
 
سلام
 
من در همسایگی تان هستم ....
 
من تنهای تنهام در این دنیای پر از ادمهای رنگارنگ تنهای تنهام
 
کسی صدای مرا می شنود؟ کسی مرا می بیند ؟
 
من از زندگی کردن سیاهی ترین بخشش نصیبم شده چرا ؟ نمی دانم ...
 
ایا باید دستهای خسته و بی جانم را به طرف ادمهای خیالی ذهنم بکشم
 
 تا سیر شوم، تا زنده بمانم،
 
 تا نفس بکشم .....
 
دیگر توان فریاد و التماس کردن به دستهای بی مهر را ندارم
 
دیگر توان راه رفتن ندارم تا برای دویدن ، پاهای بی کفشم را
 
 بر رو آسفالت بکشم و بگریزم
 
 از درد بی درمانی خودم ...
 
من در همسایگی تان هستم باور کنید اگر نگاهتان را عمیق تر
 
و دستهایتان را باز تر کنی.....
 
 
  دستهایی که کمک می کنند از لبهایی که دعا می کنند مقدس تر هستند
 
+ نوشته شده در  ساعت 2:58 PM  توسط آرزو  | 

عشق وپریشانی
 
در اين   ظلمت شب  اندوهگین تلخ تنهائی 
  می پيچم بخود 
چون  پيچکی بر شاخهء هستی  
 چه ميسوزم
به سان هيزمی در آتش عشقی توان فرسا
ز درد   جانفزای    قلب   محنت بار!
 و می پرسم  ز تنها شاهدم
در اين شب غمگين تنهايی
  خداوندی   که   بيدار است   
و می بيند و می داند راز اشکم را
:چرا آخر نمی ميرد دلم 
 در بی کسی های شب اندوه؟!
و آخر   از  چه  رو   اين   
 عاشق  سرگشتهء  غمگين
نمی يابد  بدل ا ميد وصلی را؟؟؟!!! 
باميد خداوندی که هرگز قلب انسان را
ز خود نوميد و ا ز درگاه خود رانده  نمی سازد
چرا  همچون  پرنده  بر   سر بام   دل انسان
به شور  و رغبت  و شوقی  فزون بنشست
؛ اميدی سرخ؛
به نام عشق ...
 و ناگه   پرکشيد   و   رفت ...
( بدون آنکه خود خواهد  پريدن را )!
کسی   او   را   پراند  ...........
و دست او همواره پنهان است
چه  نامم  اين   پریدن  را؟!
بگويم دست تقدیر است؟!
                         
ولی   هرگز    نميدانی !!!
ز چشم آدمی پنهان فقط اين نيست!
گهی ديدن ، شنيدن، باز پرسيدن
و  تنها ؛ هيس؛ !!! ساکت باش
خدا اينگونه ميخواهد!!!
 ولی در باور من نيست!!!
  چنین در باور من نیست!!! 
به من  تنها  بگو : يــارب
اگرنتوان توکل برتوهم کردن
چه سان بايد در اين ظالم سرای
 دوُن نامردی... به اسم زندگانی
؛ زنده بودن ؛ را ... توان بخشيد؟!
و بر نوميدی دل چيرگی چّون داشت؟!
اگر دل از تو هم نوميد بايد کرد؟!
که   اين  ديگر ... توانم    نيست!!
بگو  يــارب  چه  معنايی   است؟
تضــاد اينهمه  انديــشه و اعــمال؟!
کدامين باور ی اينگونه پا برجاست؟!
که با يک باور ديگر ...
به ويــرانی نيــانجــامــد؟!
و ديگر بار،به  ســرگردانی آدم نيــانجــامـد؟!
که حيران مانده در هر باوری ...     
 پر شک و  پر  ترديد !!!!
      کدامين راه ...  کدا مين فکر ...   
کدامين عشق ... کدامين غم
به راه رستگاری ره برد آخر؟؟!!!
      
چرا اکنون
مرا اينسان پريشان می نهی بر جای؟!!!
ز حيرت لحظه لحظه باز می پرسم
ز خود اين پرسش ديرينه را هر دم
کد امين راه....کدامين راه.... را بايد
به راه زندگی پيمود؟!
همان راه درستی را ... 
 که گر   پيمودنی باشد
سرانجامش به ناکامی نباشد باز!!!
وگر اين گفته ها را ناشنيده
بايدم پنداشت
چرا گفتی؟! ... چرا گفتی؟!
...که سرگردان بمانم در ره رفتن
ببینم صد تمسخر راکه میگویند:
چرا ساده لوح و خوش باوری... اینسان؟!
و آنهم در چنین دنیای تزویری!!!
ز این خوش باوریهایت حذر کن
تا که نشکستی
بدســت مــردم دنـــیا!!! 
"خـــداونـــدا "
"خـــداونـــدا "
و گــر بايد چو  آويـــزه  .. 
به گوش خود نگه  دارم
...تمام گفته هایت را
چرا پايان آن اينگونه غمباراست؟
که اعمالش مرا در نزد دنيای دروغ و ظلم
به مجن کند شهره؟
چرا يارب نمی يابم ، رهی تا بازبگشايد
ره  بر تو  ره  رسيدن بر تو رسيدن را؟! را؟!شهره
     بدون آنکه در ديوانگی شهره شوم آخر!!!       
     چــــرا يـــارب
چرا يــارب هرآنکس راه تو پيمود
به نزد ديگران هرگز نشد  باور؟!
چرا  يارب دروغ و نا درستی ها
به  چــشم و قــلب انــسانها
 خــوش آيــند اســـت؟!!!
"چو ميگوئی دروغی"...باورت دارند!!!!
چو ميگوئی حقيقت را ....  ترا دیوانه پندارند!!!
و با يک سادهء ..جا مانده از دنيا
که   از  رنگ فریب   مردم دنيا
نميداند کلامی را ...!
نمی بيند به دنیا  دام و صیادی !!
"اسیر خوش خیالی های رویائیست!!!
ترا هر دم به رنجی ...سخت آزردند
و يا با ديدهء ترديد ...ترا زير نظر دارند
که او ديگر چگونه آدمی در بين انسانهاست
چو ؛ او؛ ديگر ميان مردمان کمياب و نا پيداست!!!
و شايد زير اين چهره ...فريبی تلخ پنهان است!!!
عجب دنيای غمناکی...عجب دنيای غمناکی!!!
عجب در اينهمه پندار بی سامان ...
ميان مردمی دور از تو ای يارب......
مرا خود رهنمايی کن !!!
که بس آزرده از اين مردمان هستم
و بس دلتنگ!!
و بس بی همزبان... تنها!!
و بس بی همزبان... تنها!!
+ نوشته شده در  ساعت 1:1 PM  توسط آرزو  | 

 

 
خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم

از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم

پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم

با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی

الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم

از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم

تو را در آیئنه چشمانم می بینم

در پرده پندارم در جای جای وجودم

در محراب سینه ام

در کعبه ام

الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری

در همه نفسهایم جاری هستی

در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای

هر نگاهم تو را آیئنه داری می کند

و هر طپش دلم تو را فریاد می زند

خدایادر کعبه چرا؟

تو در دیده منی سر گشتگی در بادیه ها چرا؟

تو در دل منی در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟

تو در جان منی
 
باز غرق در گناه هستم چرا؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:18 PM  توسط آرزو  | 

 

Click to view full size image

نمی خواهم خدایم بیکران باشد

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان

نمی خواهم که باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید کرد

نگو کفر است

خدا را می توان در باوری جا داد

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بوئید

و این احساس شیرینی است

نگو کفر است

که کفر این است

که ما از بیکران مهربانیها

برای خود

خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی

و باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

که در هر خانه ای آخر خدایی هست

نگو کفر است

اگر من کافرم ،

باشد !

نمی خواهم خدایا  زاهدی چون دیگران باشم

نمی خواهم خدایم را

به قدیسی بدل سازم

که ترسی باشد از او در دل و جانم

نگو کفر است

که سوگند یاد کردم من

به خاک و آب و آتش

بارها ای دوست

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی

که او یکتاترین

عاشقترین

معبود انسانهاست

              

برگرفته از کتاب : شهر عشق